حتمی زوال ناپذیر من

به سوی در می‌آیم

شاید باز ببینمت

پابرهنه به دیدارم بیایی

 

از هر سو نگاه می‌کنم

می‌دانم که می‌آیی!

طنینِ گام‌های نگاهت به گوش می‌رسد

حتمی زوال ناپذیر من

هستی باورپذیر من

باور همیشگی من

همیشه منتظرانه‌ی من

نگاه پر احساس مرا درگیر خود نکن

فقط نگاه برای من کافی است

 

از دریچه‌ی کوچک آغوشِ خفته‌ی خواب تو را دیدم

به سوی در شتافتم

حس بهتری داشتم

خستگی یک عمر را رقصیدم

با تو خندیدم

                       

پنهانِ روشنایِ نابِ من!

شب را از چشمانت کنار بزن

دستت را به من بده

عظمت را در تو دیدم

لمس مشترک عاشقی را

چه قدر خوب است دیوانگی‌های یک شاعر

 

بهتر است برخیزم

عاشقی را زندگی کنم

اما ای وای!

بار دیگر صبح شد

پابرهنه به دیدارم آمدی

باورم نمی‌شود

به سوی در آمدم

در که باز شد

از تمامِ خواب پریدم.

محمدی سیف، معصومه، 1396

 

/ 0 نظر / 25 بازدید