کرمان، خورشید همیشه درخشان

کرمان، خورشید همیشه درخشان

 

شهر خوبم، دلتنگ تو ام.

دور از تو، دلم آشوب است.

تو را از دوردست ها هم دوست می دارم.

من تو را نظاره می کنم.     

از بالای آبادی، قامت افراشته ی تو را می بینم.

بادهای بیداری می وزند و بیدهای بهاری ات وجود بارانی ام را برگباران می کنند.

سبز می شوم از وجودت

از بالای آبادی، وجود روشن تو را نظاره می کنم

گیسوان طلایی خورشید را نوازش می کنم.

از همیشه آبادترم و با بوسه های آفتاب، زنده.

دوباره صبح روشن سررسیده است.

من با نام روشن صبح، نفس های نارنجی تو را روی دار قالی می بافم.

ردپای نگاه خدا، روی قالیچه ام نمایان است.

با یاد تو در گلدان گل های قالیچه، نور می کارم.

خورشید از دریچه خانه طلوع می کند.

و من با حضور نفس های تو، گرم و آفتابی می شوم.

من در کوی تو آرام ام.

می خواهم شعر شوم در وصف تو. اوج گیرم از بالای آبادی تا طلوع تابناک همیشگی تو.

پر از بیت های ناب بیداری

پر از پسته های خندان خاطرات خیال تو

به طعم شیرین «کماج سهن»

بوی هجرت می آید و شهر دلم، گل باران.

شهر خوبم، دلتنگ تو ام.

هیچ شهری شبیه تو نیست. همیشه گرم و درخشان

من تو را نظاره می کنم.

به سمت روشنی لحظه های با تو بودن

چشم بگشا و پشت دریچه های خوشبختی، همواره روشن بمان.

سلامم را بپذیر.

از سمت طایفه‎ی قاسم اولادی

از سمت ایل بچاقچی.

چهچهه‌ای سر می‌کنم با ساکنان بلوچی تو.

چه عطری خوشی برمی خیزد.

آبادی پر از نور و ترانه می شود.

از حیاط طلایی خانه، طعم خوش خرما،

بوی کماچ سهن که با بوی دستان مادر آمیخته است.

مادر بزرگ با برگ خرما «سیس» می‏بافد.

و پدر بزرگ دانه‌های تسبیح را با خدا می‌دوزد.

دلم برای گل های گلیم مادرم تنگ شده.

دلم برای گرمای دستان مادربزرگ.

عطر خوش لحظه های ناب بهاری در آبادی پیچیده.

به هر کجای سرزمینم که می نگرم، زیبایی آرام حضورت را می‌بینم.

سلامم را بپذیر.

گرمای نگاهم را هدیه کن به زنان زیبای ایل ام، با پیراهن چین پیله‌ای نارنجی

به مادران پرشورم با پیراهن شش ترک و شلیته کوتاه.

زنان طایفه من، پر از رنگ آرامش‌اند. همچون نقش قالیچه پر از طرح نور.

شیرینی ناب کماچ سهن هنوز در دهانم است.

به یاد آن روزها، تمام خاطرات خوش آبادی را نفس می‌کشم.

بوی کلمپه مادربزرگ می‌آید.

دامن چین دارش هنوز هم یادم است.

طرح های خوشه انگوری را روی دار قالی به نقش می‌کشید.

بوی هجرت می‌آید و شهر دلم گلباران

ای کاش همچون کودکی

«گیوه ی ملکی» به پا می کردم

تا زودتر به تو برسم. لابه لای گل های قالیچه نفس بکشم.

خوش عطر شوم.

اوج گیرم.

انگار سالها از تو دور بودم.

دلم برای عطر گل‌های گلیم مادرم تنگ شده.

صدای درمی‌آید.

چه عطر خوشی در حیاط خانه پیچیده.

حیات من پر از طلوع ناب خورشید است.

یعنی مادر بزرگ است؟!!

برایم کلمپه شیرین آورده؟!!

محمدی سیف، معصومه، برگرفته از کتاب «پروانه ها به پرواز درمی‏ آیند»، 1396، در دست چاپ.

/ 0 نظر / 29 بازدید