این جا زنی منتظر است

این جا زنی منتظر است

این جا زنی منتظر توست

که هر روز تنهایی به شالیرار می‌رود و دردهایش را نشا می‌کند

این جا زنی منتظر توست

که لحظه‎های هر روزش را در تارو پود تن قالی،

تنهایی اش را

روی گل های شقایق قالی، از جنس سکوت و نور،

تا گستره‏ی خاطره‎ی بی‎حضور تو، به تصویر می‎کشد.

و شاید زنی با پایی لنگان در مزرعه ی موهوم بی کسی،

بدون تکیه گاهی زیر تگرگ سنگینی از دلتنگی

و گلویی گرفته از درد،        

سال های بیداری اش را پشت پنجره،

دفن می کند

و گلبرگ جوانگی اش

در نغمه ی غمگین هق هق، پرپر می شود

و شاید حتی

این جا زنی منتطر توست

که با انتظار لحظه های جوان انسانیت،

ترانه‌ی محلی را با آواز عشق

به روزهای رفته ی بهاری می سپارد

تا شاید

در چنین هوایی، تو از راه برسی

تا شاید

به درد دل مهتاب نفوذ کند و

بادها را به چالش بکشد

تا صدایش به گوش روزهای خوب تو برسد.

تا شاید

در چنین هوایی، تو از راه برسی.

و دیگر یک جای زندگی نلنگد....

 

محمدی سیف، معصومه، 1396.

/ 0 نظر / 20 بازدید