دختران روستای سرخ (ابیانه)، بوی گلاب می‌دهند.

دختران روستای سرخ (ابیانه)، بوی گلاب می‌دهند.

 

دختران این محله، در خشکی فضای خیز گرم

شاداب‎تر از همه جا، عطر آبیِ بارانِ عشق می‌دهند.

این جا همان بهشت برینی است که خاک آن، بوی گل می‌دهد و شهر زندگی، طعم شعر.

در اواخر مرداد،

آفتاب با صبح به رنگ نور درمی ‏آید.

در این بهشت، زمانِ اوج عشق اندکی بیشتر شده،

و «ابیانه» زیباتر از همیشه، بوی پنجره می‌دهد، پنجره ‏ای پر از دشتِ گل‌ سرخ.

همه جا عطر بهشت دوام دارد و آتش تنور روشن است.

«گذر پرزله»، «هرده»، «یسمان»، و «پل»

چه غوغای سبزی است...

 عطر زردآلو و شفتالو و خرمالو و هلگه پُر است در فضای همیشه روشن باغ.

از چشم های خیره ‏ی دختران، ترانه می‎چکد

و از واژه‎های سبز کوچه‎ها، غزل عشق.

دستم را در چشمه‏ ای فرو می ‏برم، سیب سرخی برمی‌دارم.

در سرسبزترین محله‌ی پایین پنجره، یک دشت عشق می‌خورم.

اینجا تنها جایی است که از چشمه، هم سیب می‌وزد و، هم عطرِ آبی گلاب.

من عاشق همین نفسِ سبز دشتِ پر گل‌ام.

مادرانی با پشت خمیده، به محله‎ی «پنجه علی» برمی‎گردند.

تن پوشی سه ترک بر تن دارند و چارقدشان در باد آرزو، آرام نفس می‎کشد.

مادر، سنجاق زیر گلویش را محکم می‏ کند و دوباره سرزندگی را از سر می سراید

 از نمایش ایل‌های دشت مجاور، غزل می‏ بافد. نرم قدم برمی دارد تا شاخه های ترد زخمی نشوند.

قطعه قطعه ‏ی زمین پر از نغمه‏ های شور است

و ذره ذره‏ ی فضا، پر ز اشتیاق مهر.

«ابیانه» را چنین ببین که حوصله‌ی دشت هیچ وقت سر نمی رود از مردم همیشه دانه به دست.

ناز قدوم سبز نگاه‌های خسته‏ است این آشنای همیشه ی غریب نواز

مادران این محله، در انجماد خفته‎ی فرسنگ ها گل کویر

آواز صبحِ آبیِ باران سر می‏ دهند

«جوکلوشی»‎شان در مخمل باد،

تا تکرار همیشگیِ آواز مهر، تسکین آرزوست.

دختران این محله، بوی بهار می ‏‏دهند،

نمی‏ دانم،

شاید چون جومه ای گل دار بر تن دارند

و نارنجی حرف می‏ زنند و آبی نفس می‏ کشند و سبز می رویند و

زرد در باد،

با چارقدی گل دار می‏ رقصند؟!

نمی دانم!

من، باز دستم را در چشمه ‏ای فرو می ‏برم.

یک سیب سرخ دیگر برمی‌دارم.

با دعوت چشمان معصوم دختران که هنوز در دشت منتظرند،

آرام می‏ خورم،

یک دشت عشق می ‏خورم

دختران، نارنجی می ‏خندند و در میانه ی دشت، با دامنی کلوش در گوشه‏ ی آرام شوق،

فردای صبح، پر از امید می شوند.

صبحی که هم طلوع و هم شروعش،

امیدوارانه به راه آسمان باز و روشن است.

آن گاه من،

و من تمام شوق زندگی را در پیراهن زیبای روشن‎شان،خلاصه می ‏بینم.

گل های شاد و قرمز پیراهن‎شان،

شبیه حرف‎های قایمکی اردیبهشت،

و طنین صدایشان، به نرمی شعر آبیِ باران،

 در دشت می‏‌وزد.

با چیت های الوان و چین های زری دار،

 با روز حرف می زنند و لبخندِ فردا، می زنند.

و تمام اینجا

تمام آفتاب با صبح، به رنگ نور درمی‏ آید.

دختران روستای سرخ، بوی گلاب می‌دهند.

و نازِ چارقدهای گلدارشان، بادِ ارغوانی را به رقص در می آورد.

و بی ‏آن که خود بدانند

شبیه مرداد، با قلبِ آبی اهالی زمین، یک دشت پنجره‎ی بی‏ زوالِ روشن‎اند

یک دشت خنده‎‏های سبز مستدام

یک باغ زندگی پرفروغ

همه جا عطر بهشت دوام دارد و آتش تنور، روشن است.

اینجا تنها جایی است که از چشمه، هم سیب می‌وزد، و هم عطر آبی گلاب.

 

محمدی سیف، معصومه، بداهه، 19.5. 1396.

/ 0 نظر / 41 بازدید